دوشنبه 8 مرداد 1386

سلام

خوبید

اقا این داهات رفتن ما هم شد یه داستان......

پنجشنبه ظهر به خاطر اینکه مادربزرگم حالش بد شده بود......

یعنی خدا رحم کرد....به قول خود مادر بزرگم ازرائیل بهش مهلت داده بود...زنگ زدیم اورژانس....اصلن یه وضعی بودا...

بعداز ظهرش که حالش بهتر شد بابامینا دیگه گفتن ما نمیاییم...اما محمد (عموم)بره...منم همراش برم..

خلاصه رفتیم و کلی عشق و حال .... خیلی حال داد ... تو باغها پر بود از البالو و زردالو .... سیب..... بادوم ...

این هم عکس البالووو

خلاصه اینقدر ما خورده بودیم که این اخراش از زور دلپیچه نمی تونستیم راحت بشینیم

اما حال داد

الانم حال مادر بزرگم خوبه

تو این چند وقته تابستون هیچ خابی مثه دیشب بهم نچسبید

باید برم