X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پنج‌شنبه 25 مرداد 1386

سلام
دوشنبه ای با مجتبی و مهدی رفتیم استخر ... اقا عجب حالی داد .... کارمون شده بود اب دادن همدیگه ...اخراشم یه خورده شنا کردیم

بعد سه شنبه قرار گذاشتیم بریم جمکران.....باز ما سه تا به علاوه محسن....یعنی تقصیر خودم شد...میبینید ادم یه کاری می کنه بعد می گه خدا کاش نمی کردم ....کاش زمان بر میگشت عقب تا اینکارو نمی کردم...

تو راه جمکران محسن خوشگل ابروی مارو برد....مجتبی میگه این که خیلی بچس چرا اینو اوردی ...مهدی هم میگفت دیگه بچه همراه خودت نیار

خلاصه ابرومو برد....دیگه من غلط بکنم اونو جایی ببرم....

اما تو داخل حیاط مسجد جمکران یه حال و هوای خاصی وجود داره ... نمی دونم چی ...باید باشی تا بفهمی چی میگم

خلاصه این بود داستان ما

خونمونم دیگه ردیف شده ...یعنی اساس بردیم توش..الانم دیگه دارم از خونه خودمون میام

فردا هم عروسی داداش یکی از بچه هاست (شهرام)....نمی دونم برم یا نه...کلی گفته که باید بیایی و این حرفا...به احتمال زیاد برم...مگر اینکه...............

حالمم نسبت به قبل خیلی بهتره ... به خاطر یه حرکاتی(اما الان یه خورده از دست بابام اعصابم خورده....اخلاقش مثه یه پیرمرد هفتاد سالست....اهههههه.....)

برم تا بعد

بای