شنبه 27 مرداد 1386

سلام

خسته نباشید

اقا دیشب عروسی داداش یکی از بچه محلا(شهرام)بود....مام دعوت کرده بود که مثلا مجلس گرم کن باشیم....

پول ویسکی رو هم داده بود به مجتبی که بره بگیره....مجتبی هم رفت ... حدود چهار پنج تا گرفته بود... ماکه ندیدیم...فقط خوردیم...البت من کم خوردم چون همه هم محلی بودن .. جلوی پیرمردهای مجلس خیلی ضایع بود....

خلاصه من فقط یه خورده داغ بودم.....اما بقیه خوشگل مست بودن......

اقا رقصیدیم ها ... روحیم یه خورده عوض شد.. در کل خوب بود....

 

اما اقا وسط مجلس به ارکستریه زنگیدند گفتند که خونوادت تصادف کردند ... مادرت مرده...بابات هم سکته کرده ... ییهو یارو افتاد زمین...اقا فیلمی بود هاااااااا

اما خیلی بد شده بود.....

 

نمی دونم خدا چرا با ما اینجوری تا میکنه(سر یه داستانی)... اما فعلا خوبه...اما باز ییهو بد میشه .... اصلن معلوم نیست

الان یه خورده خوبم...اما قول میدم موقع خاب یا فردا حالم باز بد میشه(از روی تجربم میگم)

برم فعلا تا بعد