<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[زندگی من]]></title>
		<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[بدبختی]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/09/10/post-171/</link>
					<description><![CDATA[<p>ای خدا دلم گرفته.....دیروز پیشش بودم....اما حالم خیلی بد بود...اره دوباره...................اما به جز خودمو مجتبی و خدا هیشکی نمی دونه .... هی حالا همه دیروز هرکی به من میرسید میگفت چته اخه خیلی تابلو شده بودم...اونم اعصابش از این همه گیر مردم به من خورد شد...ازش معذرت خواهی کردم....گفت چی شده ... من بهش نگفتم اصلشو...دروغم بهش نگفتم...یه داستانی افتاده بود ناراحتم کرده بود گفتم اونو بگم بهتره .. خدا کمکم کن که دیگه تکرار نشه..........خواهش میکنم ازت&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>چه بارونی میاد..زیر بارون بودم اما لباسام کم بود اومدم خونه لباس بپوشم برم ... اما دیگه اصلا حسشو پیدا نکردم..خدا کنه تا فردا صب همینجور بباره..که خواستم برم دانشگاه حداقل یه خورده راه برم و حالشو ببرم....&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>جمعه با مرتضی و مسعود بالا بودیم ....با تیچرز ....خوب بود ... اما بابام فهمید یعنی خودم خواستم بفهمه......هیچی نگفت...بعد به ماماننم گفته بود مامانمم امروز به من گفت ...بابات گفته فهمیدم اما به روش نیوردم ... تا رومون به هم باز نشه.....منم خوشال از اینکه فهمیده ..میدونم دارم اشتباه میکنم...اما دوست دارم بفهمه که اشتباه اصلی و کی کرده و میکنه ..............ریشه این اشتباهها رو باید پیدا کنه............&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>مامان بعد از اون صحبتش بحثو کشید به دیروزو ناراحت بودن و تغییر حالت من و......منم گفتم یه مشکلی بود ....بر طرف شد.....گفت الان چرا ناراحتی ... گفتم تو دلم غمه .. دیگه شروع کردد.......منم فقط با سر تایید میکردم....اخرشم باز به ریشم گیر داد.....منم گفتم تا خودم نخام نمیزنم.....اما باز شروع کرد&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>بی خیال باز عزیزم اولین مسجشو داد بهم....اولین مسجی که تقریبا یه سال و نیم پیش داد:&nbsp;</p><p><br />رد پای اشک هایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 19:41:03 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/09/10/post-171/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/09/09/post-170/</link>
					<description><![CDATA[<p>خدایا کمکم کن.........خیلی درهمم......حوضله هیچیو ندارم...حتی زدن ریشامو .... تو خونه که هستم فقط به زور می خندم و یه کلمه حرف به زور میزنم تا گیر ندن که چی شده .....بیرونم که با دوستا یا فامیل هستم مجبورم همین کارو کنم....حتی مثه دیشب مجبورم وقتی پیش عزیزم هستم بخندم ....نمی دونم میفهمه خنده هام الکیه یا .......................................&nbsp;فقطو فقط وقتی تو این اتاقم که یاورم داریوش داره میخونه و درو میبندم میتونم خودم باشم...هر کاری دوست داشتم بکنم ....بخندم گریه کنم...........اونم توی تاریککی....چقد این حسو دوست دارم .....چقد دلم میخاست یه جایی باشم هیشکی نباشه ...من باشم و من......من باشم و خودم ....خوده خودم ... تا یکم خوده گم شدمو پیدا کنم....بشم همون مهدی دو سال قبل...خیلی ها میگن خیلی عوش شدمو....خودممم میدونم...اما جلوی اونا میگم نه اصلن اینطور نیست...من&nbsp; همونم که بودم.....اما خودمو گم کردم..........خدا دست به دامنتم خدا&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>دیروز که دانشگاه بودم ... بعد از اون با مسعود رفتیم خونه یکیی از دوستام ...بعدشم با مرتضی و پیش عشقم بودم....اولش حالم خوب نبود..اما تا دیدمش یکم بهتر شدمو سعی کردم که بهترم باشم...چشم ازش بر نمی داشتم ... چقد دوستش دارم خدا..................&nbsp;مواظبش باش..خاهش میکنم.......&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>هدیم یه تیشرت خیلی خوشگل بود دستش درد نکنه.....تولدش نزدیکه موندم چی بگیرم براش ...اگه بشه میخام با انتخاب خودش باشه ..تا ببینیم چی میشه دیگه&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>فعلا تا بعد</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 29 Nov 2008 12:43:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.diarymahdi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=170</comments>
          <guid>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/09/09/post-170/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/09/02/post-168/</link>
					<description><![CDATA[<p>یه جوریم..........................خودم میدونم چمه...اماهرکی می پرسه میگم هیچیم نیست.....توی این دو هفته یه چنتا غلطی پشت سر هم هی پیاده کردم که ماس مالی کردنش یه جا برام سخته ....اما تا اینجا دوتاشو ماس مالی کردم رفت...ایشالا که بقیشم بره پی کارش.تا یه خورده از این وضعیت در بیام .....&nbsp;</p><p>یه خبر بد...دوباره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&nbsp;اره..واقعا واسه خودم متاسفم...نمی شه ..کاشکی..........</p><p>&nbsp;</p><p>یه چیز دیگه عشقمو امشب دیدم..از این بابت خوشالم....بهم گفت فردا برم پیشش یه کادو دارم ... برم ببینم عشقم با اون سلیقه ماهش چی کار کرده....همیشه منو شرمنده می کنه.....<font size="4">ای خدا یه کاری کن بتونم جبران کنم.&nbsp;</font></p><p>خدا کمکم کن تردیدی که دارم برداشته بشه...خیلی تردید تو دلو ذهنمه...؟؟؟؟؟ نمی دونم چی کار کنم ....چه کاری...چه درسی....چه زندگی روزمره&nbsp;وووووووووووووووووووووو.....کمکم کن&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>امروز صب زود مسج داده خوبی؟....فهمیدم که خاب دیده که اون موقع صب مسج داده ....یه خواب بد؟&lt;؟اما هر کاری کردم نگفت چی بوده .....ایشالا که خیره....&nbsp;</p><p>خدایا مواضب عشقم..همه عمرم..همه کسم..همه زندگیم باشو در همه حال کمکش کنو شاد باشه ....&nbsp;&nbsp;</p><p>هرکسی تو دلش چنتا ارزو داره ...کوچیک یا بزرگ ...فرقی نمی کنه..اما بعضی هاش براش مهم ترندو واجب تر..اینم تنها ارزوی بزرگ منه که همیشه و در همه حال دعا میکنمو از خدا می خام....تا اون مشکلی که خودشو منو خدا می دونیم حل بشه ....ایشالا هر چی زودتر....&nbsp;</p><p>برم که&nbsp; فردا کلی کار دارم ...&nbsp;</p><p>ای خدا شکرت به خاطر همه نعمتهایی که به ما دادی ....فقط اون ارزومو خواهش میکنم ازت براورده کن&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 23:30:39 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/09/02/post-168/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/08/12/post-164/</link>
					<description><![CDATA[<p>یه خورده بهترم ...البت بعد از اینکه دیشب ساعت هفت و نیم از سر کار اومدم خونه و سر یه چیز که خودش میدونه چی بود بحث داشتیم ... بعد که بحثمون خوابید و پیروزش من بودم ...البت خدا شاهده که اون پیروزی نفعش فقط و فقط به خاطر اون بود و بس........خلاصه الان یکم بهترم...&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>چقد من این فصل و دوست دارم ..دیروز با بارونی که اومد منم شست ...خیلی حال کردم..امروز صبم دانشگا رفتنی یه خورده قدم زدم...چه هوایی بود&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>خدایا کمکش کن و مواظبش باش&nbsp;</p><p>فعلا</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 2 Nov 2008 13:04:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.diarymahdi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=164</comments>
          <guid>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/08/12/post-164/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/08/02/post-161/</link>
					<description><![CDATA[<p>وقتی تو شب گم میشدم&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p>&nbsp;ستاره شب شکن نبود</p></blockquote></blockquote></blockquote><p>میون این شب زده ها&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;&nbsp;</p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p>&nbsp;کسی به فکر من نبود&nbsp;</p></blockquote></blockquote></blockquote><p>&nbsp;لعنت به من ... به من که نتونستم دو دیقه زودتر از کلاسم بیام و نتونم ببینمش..به من که اینقد خرم...دیروز اقریبا یه ساعت با هم حرف زدیم ...خیلی دلم واسش تنگ بود....چند رزوم ازش خبری نداشتم ...خلاصه یه خورده سبکتر شدم...اما الان خیلی حالم بده .... یه بغضی داره گلومو می فشاره ...اعصابم ریخته به هم....کاشکی بهش یگفتم کی کلاس دارم که حداقل میدیدمش....&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>یادتونه گفتم یه اتفاقی بعد از سر عروسی حمید افتاد...الان میخام بگم:&nbsp;</p><p>&nbsp;ما واسه عروسی مشروب گرفتیم و قرار شد ما بچه ها بیاییم خونه ما بخوریم .... عموم هم چتر کرد خودشو.....مرتضی خنگ هم برداشت همسایه پایینیمونو اوردو سر اون داستان سه شدووو مامانم فهمید اومدیم خونه خوردیم....بعد بابام...بعدم رفته به مادر بزرگم گفته که مثلا اونم بره به عموم بگه که با ماها نخوره و مارو به بی راه نکشه و از این حرفا اعصابمو خورد کردن....فردای&nbsp;&nbsp;</p><p>اونروزم مامانم بهم گفت چرا خوردی گفتم عروسی بوده دوست داشتم ..اما زهرشو ریختو به مادربزرگم و بابام گفت که الان تقریبا همه فهمیدن...دیگه واسم هیچی مهم نییست ....هیچی.......................فقط اون واسم مهمه ....فقط..خیلی دوستش دارم ...خدایا همیشه شاد باشه&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>دلتنگیم خیلی زیاده خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...مخصوصا که خوابشم میبینم شبا اما همونه که بیشتر دلتنگم میکنه .....&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>گله دارم ...گله دارم ....من از عالمو ادم گله دارم.....من از دست خدا هم گله دارم...................&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>خدا خودت کمکم کن&nbsp;</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 21:38:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.diarymahdi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=161</comments>
          <guid>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/08/02/post-161/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/07/21/post-158/</link>
					<description><![CDATA[<p>بعضی ها قید همه چیرو زدن&nbsp;</p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p>بعضی ها اسیر <font size="4">اقبال</font> بدن&nbsp;</p></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote><p>اون بالا نشستی گوش کن ای خدا&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;&nbsp;</p><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><p>چه عذابیه به دنیا اومدن</p></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote><p>&nbsp;</p><p>ای خدا من چرا اینقدر بد بختم.....امروز نزدیک بود تو&nbsp; حموم با بخار بیش از حدی کع گرفته بود بمیرم....اما اینجا بود که فهمیدم بادمجون بم افت نداره یعنی چی.....&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>ای خدا تویی که اون بالا نشستی چرا ...اخه چرا بعضی از مارو افریدی تا فقط عذاب بکشیم...به خدا از درو دیوارم داره واسم میباره.....&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>هرکی منو میبینه میگه:&nbsp;</p><p>مهدی خوش بحالت مثلا خونتون فلانه........................&nbsp;</p><p>مهدی خوش بحالت ماشینتون بیساره//////////////////&nbsp;</p><p>مهدی خوش بحالت بابات .......................&nbsp;</p><p>مهدی خوش بحالت مامانت.......................&nbsp;</p><p>مهدی خوش بحالت فلانت بیساره...............&nbsp;</p><p>مهدی خوش بحالت مهدی خوش بحالت مهدی خوش بحالت مهدی خوش بحالت مهدی خوش بحالت مهدی خوش بحالت..........................................................&nbsp;</p><p>اما به خدا صدای دوهل از دور خوشه ...اینو با گوشتو پوستو استخونم حسش کردم واقعا........&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>به خدا دارم دیونه میشم خدا خودت کمک کن............کمک کن تا همه چیو درست کنم..................خواهش می کنم کمک کن&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>قصه ام بشنو و از یاد ببر&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بهر من غصه بیهوده مخور&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>فعلا</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 00:59:22 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.diarymahdi.blogsky.com/1387/07/21/post-158/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
