X
تبلیغات
رایتل
شنبه 30 دی 1385
61
ُسلام بر دوستان
سه‌شنبه 26 دی 1385
۶۰

سلام

بازم اومدم

ادمی که بیکر باشه هر دیقه میاد اینجا ..مخصوصا اگه کامژیوترتم درست درست باشه..... بله...انم اون قولی که داده بودم که بیام باپم

هفته پیش که برف اومد که یادتونه ... وای چه حالی داد به ما ... امتحانو که دادیم اومدیم تو ایستگاه اتوبوس (قرار ما همیشه اونجاس با بچه ها)... بعد که همه اومدن برف بازی (در واقع جنگ) شروع شد .... بعد از چند لحظه بچه های اونور خیابون توجه مارو جلبیدند... یهو یکی از بچه ها گفت هدف آتتتتتتتتششششششش.... همه یه گوله برف انداختند اونور ... برا بعضی ها رسید برا بعضی ها هم تا وسط خیابون بیستر نرفت ... یهو اونا قاطی اونام اعلام اماذگی کردند که دیگه جنگ شرو شد ... یه سری از بچه ها که پرتاب دستشون خوب نبود فقط گوله درست میکردند میدادند به اونایی که مشتی پرتاب میکونن... خلاصه یه چند دیقه ای ادامه داشت تا یکی از اونها اومد وسط خیابون با یه پارچچه سفید ... یعنی صلح .. ما هم ساده گفتیم اره دیگه صلح... بی خیال شدیم .. دو دیقه نشد که دو سه نفر از پشت حمله کردند ... اون یکی ها هم از اونور خیابون ما هم قاطی کردیم بدجور.... دیگه فقط میزدیم کاری نداشتیم به کی میخوره کجا میره.... فقط میزدیم

خلاصه دیگه اعلام اتش بس شد و اونارفتن و ما هم رفتیم ... اون روز گذشتو فرداش اومد... باز فرداش گذشت و اون یکی فرداش اومد تا رسید به امروز

اما امروز ... من از همون اول صب حال و روز خوبی نداشتم هرکی میگف چطوری مهدی ... جواب مواب نمیدادم ... نمیدونم چرا .. حالم خوب نبود.... امتحان اخر هم که خراب کردم دیگه بدتر... رفتم تو ایستگاه تا بچه ها اومدن سریع سوار اتوبوس شدیمو رفتیم .. دنبال ما دوتا جوون به اصطلاح خودشون گنده لات اومدن بالا... تو اتوبوس رفیقم با اون جرو بحث کرد دیگه هیچی نگفت تا پیاده شدیم دیدم یقه ریقمو گرفته ... حالا ما5نفر اونا دو نفر ... از 5 نفر ما 2 نفر دعوایی نیستند .. یعنی اگه دعوا بشه اصلن نمی رن جلو ... من بودم و اونی که یقه اش و گرفته بودو اون یکی رفیقم ... رفتیم جلو پسره فک کرده هیکل گنده کرده دیگه ارررررررهههه... بابا شما که کراتین میزننین فک نکنین گنده اید خلاصه رفتیم جلو مشت اول رفتم بع دشروع شد اما اون دو نفری که اهل دعوا نبودن اومدن جداون کردن ... از همون اول صب معلوم بود که امروز روز خوبی نی... بعد تو اتوبوسم یه پیرنه از یه طرف یه پیرمرده هم از اونطرف برگشتن چرت و پرت میگن ... به پیرزنه هیچی نگفتم اما زدم تو راگوز پیرمرده ...اصلن روز روز باحالی نبود بعد از امتحانهم با رضا (یکی از اونایی که اهل دعوا نی) رفتیم یه لباس بگیریم نزدیک بود با یه فروشنده دعوامون بشه ... اما نشد .. یعنی بخاطر رضا نشد وگرنه......... ای بابا بی خیال

اینا رو امروز نوشتم از روی بیکاری .. اما مدرسه نمی ذاره که تند تند و هر روز بیام وگرنه دیدید که امروز این دومین باریه که اومدم

در واقع مدرسه دار مارو سرویس میکنه

فعلا

سه‌شنبه 26 دی 1385
۵۹

سلام

خوبید

امروز بالاخره امتحانام تمومید .... این امتحانای اخرو که اصلن نمیخوندم

حالا باید بشینیمو منتظر این دسترنجمون باشیم

محرم هم اومد به همتون تسلیت میگم

راستی دستگامو درست درسته(گوش شیطون کور و چشمشم کر)

فعلا تا بعد

دوشنبه 18 دی 1385
۵۸

سلام

خوبید بازم اومدم .. گفتم زود میام

عیدتون مبارک ... مخصوصا بر اونایی که سید هستند

فعلا تا بعد

چهارشنبه 13 دی 1385

سلام بر دوستان

فک کنم یه ماهی اینجا نیومدم

همش از بدبختی نشعت میگیره

الانم که میبینید اینجام و دارم مینویسم اینه که اومدم باز شرکت پیش بابام ... وگرنه اصلا نمی شد....

امتحانا هم که از اول این هفته شروع شده و تا حالا ۴ تاشو دادیم حدود هفت هشتا دیگه مونده اونا رو هم میدیدمو دیگه تموم

من که اصلا نمی خونم خونه هم گیر دادن که هی بشین بخون بشین بخون ... بابا اخه همش که نمیشه خوند اههههههههه

کامپیوترم طبق معمول ویروسی شده ... دوباره ویندوز میخاد که به خاطر فصل امتحانا وقت نمیکنم ... نیکه میخونم .... به همین خاطره ... اره عزیزم

فعلا برم اما قول میدم که زود برگردم ...قووووووووووووول

بای