یکشنبه 27 دی 1388

قبلا ها که میومدم اینحا و می نوشتم خیلی اروم میی شدم اما الان اصلا حوصلله این که اینجا بنویسمو ندارم.... 

 

اعصابم خورده خورد ......اما خودم و سر گرم کارای مختلف میکنم تا کمتر اذیت بشم.... 

 

امروز رفتم با زنداییم واست کادو تولد گرفتم .....قشتگ بود بد نبود البت باید خودت خوشت بیاد...امیدوارم 

اول بهمن تولدته از همین الان و همین جا بهت تبریک میگم. 

 

امروز دیدمت اما انگار نمی خای صخبت کنی نمی دونم چته وووو نمی دونی چمه!!!!!!!!!!! 

 

اووووووسسسکل شدم...خدا شفام بده 

 

مواظبش باش 

چهارشنبه 23 دی 1388

وای حالم خووب نیست....نمی دونم چمه ولی می دونم که خوب نیستم....دلم میخاد پیش تو باشم...اما نمی شه...دلم میخااد گریه کنم اما نمی شه... دلم می خاد تو آغوشم بگیرمت اما نمی شه .. دلم می خاد باهات حرف بزنم اما نمی شه.... دلم خیلی چیزا می خاد اما هیچکدومش نمی شه....یا خدا نمی خاد یا تو نمی خای .... به جان خودم اگه بدونی چقدر دلم هوای تورو کرده ..هوای اون اولای آشناییمونو ...اون همه عشق...الان اون همه عشق درون من ریشه زده دیگه اون نهال کوچولو نیست که سریع بشکنه سه سال می گذره ...کم نیست ...سه سالو خورده ای ...از عشقم که کم نشده ... می خای جونمو برات بدم تا ببینی....

بعضی موقع ها فک میکنم به رابطمون ... میبینم که اشکال داره اما عشق که این چیزارو نمی فهمه ...عشق وعاشقی دلیل  نمی خاد یه دل می خاد یه دل کوچیک که انقدر بزرگ بااااشه که کسیو که دوستش داری توش جا بدی ...انقدر بزرگ که هر چی عشق توشه هدیه کنی به اونی که دوستش داری ... انقدرم کوچیک که با ندیدنش دلت تنگ شه... من همینجوری بودم ... الانم هستم ....اخلاقم عوض شده می دونم ..میدونی چرا.....رو در روت که نمی تونم بگم پس اینجا میگم....تا یه خورده دلم سبک شه.....

من ادم مغروریم ..خودتم میدونی ...اما جلوی تو و واسه تو همه غرورم و شکوندم ...چون دوست دارم............اما بعضی موقع ها یه کارایی میکنی که به همه جای ادم فشار میاد...مثلا تلفن میزنم جواب نمی دی ..می دونم داری می بینی اسمم افتاده اما جواب نمیدی ...من اگه کسی دیگه ای این جرکتو واسم پیاده کنه دیگه عمرا بهش زنگ بزنم....تو هم که هیچ دلیلی نداری واسه بر نداشتنت ....یا مثلا لج می کنی سر سیگار یا حیلی چیزای دیگه .....یا مثل دیروز جمعه که گفتی یه خورده هم شعور نداری ...هی دارم فک میکنم چرا اخه این حرفو زدی مگه حرکتی دیدی....مگه چیزی شده ... مگه چیزی گفتم .... بعد هم با حنده میگی شوخی گفتم بابا ..............همین اعضابم و خورد کرد ....بهم ریختم ......که چی بشه .... دوست داری زجرم بدی .....یا دیشب قبل ازخواب میخواستی یه چیزی بگی اما پیچوندی منم فهمیدم اما نگفتم تا خودت امروز گفتی که اونو که می خاستم بگم اون نبود که گفتم

میدونم میخاستی چی بگی ... میخای بگی برو دنبال زندگی خودت ...از من بکن...من به درد تو نمی خورم.... باشه من واسم مسئله ای نیست .... باهاش کنارمیام اگه ببینم تو اینجوری خوشی چه عیبی داره..منم نباشم تازه بهتر ..مگه نه......

همینجا ازت خداحافظی می کنم ...خدا مواظبش باش .... تا ابد نگهش دار....

دوستش دارم می دونی ...من و بی خبر از اون نذار

پنج‌شنبه 17 دی 1388

سلام 

 

نمی دونم چمه ..نمی تونم بگم خوبم یا بد....یه جوریم...دو دیقه خوبم سه دیقه بد... 

اسکل شدم رفته ...گیجم... 

  

می دونی چیه خیلی بدبختم... از ووقتی بابام رفت کربلا ..هرشب کشیدم.... نه اینکه فکزر کنید بابام نبودا..نه... چون اگرم باشه دیر میاد خونه و هاسش نیست به من یا اگرم هست به رو خوردش نمیاره ... خلاصه چند شب اول و کشیدم ...خیلی زیاد می کشیدم مثل عقده ای ها ... بعد از اونم فقط داشتم مینداختم بالا... خیلی زیاد ..بعضی موقع ها حس می کردم نمی تونم رو پاام وای سم......تا اینک خواب دیدم ..دارم شیشه میکشم...خیلی ترسیدم شب عاشورا بود ی هو از خواب پریدم و گفتم تا اخر محرم  صفر یچ حرکتی نمی کنم ...سیگارمم گذاشتم کنار ... ت هم که یه روز کلا نیستی...روز بعدشم ک هستی ..تلفنم و جوواب نمی دی...دو تا بیشتر مسج نمی دی...دلم لک زده واسه اون روز ها ...ک اون قدر همو میدیدم ...اون همه مسج ... اون همه تلفن ...دوست دارم گریه کنم...واسه خودم ...که انقدر بدبختم ... این حرفا قلنبه شده تو گلوم...به تو که نمی شه زد .... ب کس دیگه ای هم نمی ش...پس باید اینجا بنویسم....دوست دارم ر دیق پیشت باشم.... دوستد ارم فقط با تو صحبت کنم ... دوست دارم فقط با تو برم بیرون... 

راست گفتن که تو عشق... اونی ک عاشق تره همیشه میشکنه...همیشه عذاب میبینه همیشه محبت میکنه اما محبت نمی بینه....اشکال نداره من همه اینها رو با جون و دل میخرم ..اما وقتی ک نباشی به کی محبت کنم ... واسه کی بشکنم .... هاااانن... ای خدا تو جوابمو بده ....بابا دیگه نمی تونم .....به خدا خسته ام ..از خودم... سر خدمو مشغول میکنم ک دیگه یاد هیچی نباشم..اما چقدر ... تا کی تا کجا...به خدا خسته ام روحی خسته ام...هرچقدر میام با رفیقام بگردم ..میرم بیرون دیر میام ..ک چی که یادم بره...اما مگ میشه 

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمی شه 

اخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه 

غم دور از تو بودن یه بی بالو پرم کرد 

نرفت از خاطرم عشق سفر عاشقترم کرد 

 

یعنی با این ندیدنات..با این حرکاتت بیشتر عاشقت می شم..... 

 

خدا تو بگو چی کار کنم...خودت ی راحی پیش پام بذار

یکشنبه 13 دی 1388