X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
یکشنبه 28 خرداد 1385
۱۰

س ل ا م

خ و ب ی د ؟

خیلیییی خسته ام... امروز از ساعت هفت بیدار شدم... رفتم سرکار... تا الان که اومدم شده بیس دیقه به نه... دهنم صاف شده...اما روز خوبی بود... با خیلی ها سر کله زدم... یارو دستگاشو اورده دو ساعت نشسته که چی من درستش کنم... اخرسر حوصلم سر رفتش گفتم شما بفرماید درست شد بهتون زنگ می زنم... دستگاشم پر از این اتوکد و اینجور حرفا... خلاصه پیچوندمش... بعد که از اونجا اومدم رفتم مغازه پیش  عمو جونم... تا رسیدم دیدم داره یه دستگاه ردیف میکنه (اونم تو این کاره) دیدم داره یه کار تایپ و تموم میکنه من سریع رفتم نشستم پای دستگاهو سریع تمومش کردم و الانم اومدم دارم می تایپم

اتفاقات چند روز ژیش هم پایین نوشتم

دیروز هم دیدید ما از رقابتهای جام جهانی 2006آلمان حفذ شدیم... اما در کل بچه ها بد بازی نکردند( خوب هم بازی نکردندا)... دیروز کلی با مجتبی حال کردم... رفتم خونشون دستگاشو درس کردم... باباهه قرار بود بیاد خونه ها اما نمیدونم چی شد مارو پیچوند گفت نیا ما هم نرفتیم اما دیدم خودش برا فوتبال نیومد...

نمی دونم شاید زیر سرش بلند شده باشه... شایدم شلوارش دوتا شده... شایدم از وسط به دو طرف..

جمعه از صب که بیدار شدم رفتم خونه عموم(وسطیه)... داره خونشو تعمیر میکنه... ما هم همه بسیج شدیم رفتیم کمممممممممک... من و سعید با هم کار می کردیم بقیه هم با هم... اهان اینو بگم من داشتم دیوارو با تیشه زخمی می کردم بعد یارو اوستا کاره اومد پیش من(میخاست دخالت کنه تقصیر من چیه؟) بعد یهو سر تیشه پرید خوررد توووووو سرش... من و میگی... اون و میدیدی... بعد دیگه تا رفت من زدم زیر خنده... من بیشترر تو کار دیوار چینی بودم و گچ و خاک درس میکردم... بعد بعدازظهر من و سعید به طرز خیلی زیرکانه ای پیچوندیم... رفتیم ساعت نه شب اومدیم.. من دو تا تی شرت خریدم بعد با هم رفتیم یه چی خوردیم و اومدیم... بعد اونشب هم ما اونجا چتر شدیم ... میدونید چه جوریاس... عموهام پیش بابابزرگه زندگی میکنن... دیوار به دیوار همند... اینجوریاس

پنجشنبه هم که اصلا خوب نبود خیلی حالم گرفته بود نمی دونستم چیکار کنم... هی دور خودم می چرخیدم... اصابم ریخته بود بهم... خیلی بد گذشت... بعدش هم خالم رفت... دیگه بدتر حالم گرفته شد...

راستی از تولدم بگم... شب خالم که اینجا بود هیچ بعد پسرعممهم اومدن اینجا (با زنش)... اما زیاد حال نداد... کسی نبود تیکه بندازه بخندیم... جمع شده بود مث جمع قریبه ها ... اما خوب الان پونزده و تموم کردم دیییییییییگگگههههه...

فعلا

 

چهارشنبه 24 خرداد 1385
۹

سلام

شرمنده اخلاق همه جورتون... اکانتم تموم شده بود دیگه...

دیدید چی شد ایران باااااااخخت... کلی ضد حال... اون دایی که فقط داشت بازی و نگاه میکرد با این تفاوت که تو زمین بود... اون میرزاپوزم اینهو پ ش م واستاده بود دروازه اگه وانمیستاد بهتر بود... خلاصه کلی حالم گرفته شد...ما همگی خونه عموم(کوچیکه) جمع بودیم 7 نفر بودیم... مثلن میخواستیم بریم بیرون کلی شادی کنیم ببا این بازیشون ضد حال شدن

من از دیروز رفتم پیش بابام دارم کار میکنم... کلی عشق و حاله اونجا... خیلی فاز میده... اهان اینو بگم رفتنی تو مترو یه پسررو دیدم خیلی خندیدم... اگه موهاشو میدیدید شما هم خندتون میگرفت خیلی واقعا بیش از حد ضایع بود... خلاصه کرکر خنده

راستی امروز تولدمه ... دیگه از فردا به قول معروف به سن تکلیف رسیدمو باید نماز بخونم... خودم باورم نمیشه 15 تمووم کردم... فک میکنم تازه اقا شدم... احساس بزرگی می کنم

من امروز خونم  حوصلمم سر رفته .. اما  فردا میرم سرکار (یه چیز تو مایه های بچه کاری و اینجور حرفا)... خالمینا اومدن خونمون یه چند روزی هست اینجان(چترن)... شاید امشب با خاله و عموم بریم پارک.. کلا با عموم خیلی حال میده بریم بیرون... دیشب یه جوک گفت درباره علی دایی که نمیشه بگم وگرنه میگفتم  اما یه جوک دیگه میگم... من که خیلی حال کردم اینو شنیدم امیدوارم شمام حال کنید

-         به ترکه میگن کجا میری؟ میگه دارم برمیگردم.

    فعلا تا بعد

یکشنبه 21 خرداد 1385
۸

سلام

خوبید

(این پست بیشترش درباره جام جهانیه)اول بهم تبریک بگید تیمم دیشب برد... من طرفدار آرژانتینم.... دیشب هم که ساحل عاج و زد...

ما رفته بودیم خونه یکی از همسایه هامون... خونه خریدن از اینجا رفتن... ما هم رفتیم به اونا سر بزنیم شب نشینی و این حرفا... تا رسیدیم بازی هم شروع شد... اونا هم یه پسر دارن دو سال ازم بزرگتره اسمش فرامرزه... تا فهمید من طرفدار آرژانتینم اون طرفدار ساحل عاج شد... بعد از اینکه تیم من دو تا گل زد اونم دیگه اومدش و آرژانتینی شد... البته تیم مورد علاقش فرانسهه... خلاصه بردیم

راستی امروز تیم ملی ساعت 5/7 بازی داره توروخدا دعا کنید ببره... اونا به دعای ما نیاز دارند(داشتی این تیکه رو).. اگه مکزیک و ببریم بعد با پرتغاله که شاید اونو ببازیم اما بعدش انگولا ور میزنیم و میریم بالا(اگه خدا بخواد)... ایشالا خدا کمکشون میکنه با دعای خیر ما( این تیکه رو هم داشتی بابابزرگی بودا)...

دیشب تا ساعت دو بیدار بودم داشتم حرفهای پیروانی(از بروبچ پرسپولیس) رو گوش میدادم بازی با یوگوسلاویو یه خوردشو داشت توضیح میداد منم رفتم تو اون حال و هوا... یادش بخیر اون موقعها

من شاید برم خونه عموم(کوچیکه) فوتبال و اونجا با هم باشیم... تا حالش بیشتر باشه به احتمال خیلی قوی سعید (قبلا توضیح دادم) هم بیاد...

من فعلا برم استراحت کنم تا بعد

بای

شنبه 20 خرداد 1385
۷

سلام

تو پست قبلی گفته بودم میخایم بریم کاشان... اقا این رفتن ما انقدر بهم خورد... اولش قرار بود ما و عمو کوچیکه و عمه کوچیکه بریم... بعد عمه بزرگه یهو گفت مام میاییم... بعد مامانم گفت اگه اینطوری باشه ما نمیاییم... بعد عمه کوچهکه گفت ما دو تا (عمه ها) نمیاییم... خودتون برید... ما زنگیدیم به عمو کوچیکه... گفتیم اینجوری... گفت ما هم نمیاییم.. یهو عمه کوچیکه زنگید گفت بچه ها میگن بریم ما هم میاییم...بعد به عمو گفتیم اونم گفت ما هم میاییم... خلاصه همون اکیپ قبلی حرکت کردیم...

صب ساعت5/4(خودمم باورم نمیشه این ساعت بیدار شدم) پاشدیم حاضر شدیم رفتیم... ساعت 7برا صبونه واسادیم... اونجا یچی خوردیمو ساعت 8 حرکت کردیم ساعت9 رسیدیم کاشان...

تو این راه کلی خندیدیم... ما هیا تیکه مینداختیم تو ماشین همه میخندیدن...

خلاصه تا رسیدیم کاشان اول رفتیم باغ فین بعد از اون رفتیم تو اون حمومه(حمام فین)... بعد اگه رفته باشید اونجا همه جاش یه راه اب باریک داره... یه یارو زنه گگگگگگنننندددددهههههههه(دیگه خودتون حساب کنید دیگه) داشت تو اب راه میرفت که یهو....خورد زمین... اقا منو میگی نتونستم جلو خودمو بگیرم... بلند بلند داشتم میخندیدم... فامیلاشونم اونجا بودن... بعد تا زنه اومد بلند شه دوباره خورد زمین... دیگه من بدتر... بعد یه پسر کوچیکه اومد بلندش کنه اونم افتاد... دیگه من سریع اونجارو ترک کردم وگرنه الان زنده نبودم... زنه یه جور به من چپ چپ نگاه میکرد... منم انگار نه انگار(البته دختر عموی خودمم افتادا اما اون 6سالشه)...

خلاصه بعد از اون رفتیم ابشار نیاسر... خیلی جای توپی بود... رفتیم یه جا ماشینو گذاشتیم یه باغ بود... همه چی داشت... خدا مارو خیلی دوس داره هرجا میریم یه باغی هست...

شاه توت، زردالو، گردو رسیده، بادوم و توت داشت... ما که فقط سر درخت شاهتوت بودیم.. از بد شانسی من پیرهنم سفید بود بعد یهو نمیدونم چرا قرمز شد... هرکی مارو میدید فک میکرد ما دعوا کردیم...

اقا اونجا منو عموم رفتیم بالای کوه ... کلی عکس اناختیمو خیس شدیم(بخاطر ابشار)... بعد رفتیم یخورده گشتیم بعد رفتیم یه جا گلابگیری... از این عرقیجات خریدیمو اومدیم... بابای من گازشو گرفت اومدیم قم واسادیم دیدیم عمم اینا دیر کردن... زنگیدیم بهشون... گفتن یه ماشین منفجر شده تو اتوبان... یه 206بود نمیدونم چه جوری شده بود... مثه اینکه خورده بودن به اهنهای بغل جاده... در صندوقش یه طرف یه لاستیک یه طرف... وسایل صندوق هر کدوم یه طرف خلاصه وضعی بودا... بعد ماشین اتش نشانی داشت تو اون یکی لاین میرفت... بعد از یه ساعت رسیده بود... اونا هم چهار نفر بودند همشون مردند... خدابیامرزتشون...

ما که رسیدیم خونه هرکی یه جا افتادو خابید... انگار که رفته بودن مسافرت یه روزه...

من افتتاحیه جام جهانی و ندیدم...

برم زیاد فک زدم

بای

پنج‌شنبه 18 خرداد 1385
۶

سلام

دیروز تا ظهر تنها بودم... خیلی حوصلم سر رفته بود الکی خودمو سر کامپیوتر مشغول کردم...

بعد یه دقیه رفتم یرون پیش رفیقم... اسمش مجتبی است... یکی دیگه هم هست اسمش علی... من رفتم پیش مجتبی دیگه صحبتمون گل انداخته بود من یه دیقه ساعتو که نگاه کردم... دیدم ای بابا... ای دل غافل... ساعت نه و نیمه... من سریع خداحافظی کردمو اومدم... تا اومدم خونه دیدم مامانم داره میره بیرون با رنگی پریده... گفتم کجا... چشتون روز بد نبینه... کلی فحشمون داد(جز جیگر بزنی، شامپو بره تو چششت چششت بسوزه و...) که چی تا الان کجا بودی... میبینی تروخدا شانسو... خدا اون موقعی که شانس میداده نمی دونم من کجا بودم... خلاصه دو ساعت برا اون توضیح دادم... دو ساعت هم برا باباهه... دیگه اصابم خورد شد...

امروز امتحان آخر رو دادیم... خیلی اسون بود... همونطور که گفته بودم من دوربین بردم... با بعضی از معلما عکس انداختیم.. با بعضی از بروبچ...

ناظمه نمیذاشت بریم تو کلاس عکس بندازیم... بهش گفتیم اقا شمام بیا یه عکس بنداز... اونم نه نگفتو سریع اومد(خیلی تیتاب بازی شد) بعد گفت برید سر کلاس(کلک رشتی به این میگن)... بعد اونجام عکس انداختیمو... یهو دوربین گفت memory full ... کلی زدحال(ضدحال)... دیگه با بچه ها قرار گذاشتیم بعدا همدیگرو ببینینم...

الان عکسا دست منه... قراره درستشون کنم بهشون بدم... راستی ما میخوایم بریم کاشان شاید فردا شب یا اگه نشد شنبه صب پست میذارم... مامانم بهم گیر داده برم موهامو بزنم ... برم

 بای

چهارشنبه 17 خرداد 1385
۵

سلوم علیکم

 

منو باید واقعا ببخشید دیشب اومدم اپ کنم عموم اومد خونمون دیگه نشد دیگه...

دیروز بعد از امتحان اومدم خونه تا ظهر حال نداشتم بعد پسر عمه ام اسمش سعیده با اونم جورم... من کلا تو فامیل یکی با مرتضی که قبلا گفتم پسرعمومه جورم دو سال ازم بزرگتره یکی با حمید یه پسر عمم که اونم با من چهار سال اختلاف داریم یکی هم سعید(سربازه) اونیکی پسر عممه که با اونم شش سال اختلاف دارم ...حالا پیدا کن سن پرتغال فروشو... سینما با هم میریم... بیرون با هم میریم... تو جمعهای فامیلی با همیم.. خلاصه خیلی با هم مچیم...

می گفتم سعید ظهر اومد خونمون بعد ساعت 5رفتیم بیرون... ساعت 8 اومدیم خونه... رفتیم دور دنیا رو زدیم... خیلی فاز داد.. بعدش هم رفتیم ساندویچیو یه ساندویچ خوردیمو اومدیم... تا اومدم خونه بابامم خونه بود به من گیر داده کجا بودی... انگار من دخترم... به خواهرم زیاد گیر نمیده ها فقط به من گیر میده... مخصوصا جلوی جمع بعضی موقعها بدجور ضایم میکنه... خوب من چی بگم بابامه... شاید اون درس رفتار میکنه...  اما خوب من بدم میاد دیگه جلوی بقیه منو ضایه کنه... گرچه اطرافیان عادت کردن. ولش کن میگفتم...  

شب عموم اومد از اونطرف هم حمید... دیگه منو حمیدو سعید اومدیم پای کامپیوتر... یه صفحه جوک مشتی اوردم . خوندن کلی حال کردیم... بعد عموم اومد گفت پاشید من می خام برم اینترنت کار دارم... مارو میگی...

بدجور ضایع شدیم... خلاصه ما پاشدیم رفتیم.. قرار بود من اخر شبی بیام اما نمیدونم چرا نشد...

دیشب تا ساعت 1 بیدار بودم... الکی... یک به زور خابم برد... امروز هم من خونه تنهام... هیچکی نیس...

حوصلم سر رفته... من میخام برم بیرون... اما چکنم که امتحان داریم

راستی فردا امتحان اخرمونه قرار گذاشتیم دربین ببریم با بچه ها عکس بگیریم... شاید عکساشو گذاشتم.. نمیدونم شایدم نه.... شایدم از وسط به دو طرف

برم بابا خیلی تایپیدم

فعلا

   1      2      >>