X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
چهارشنبه 24 تیر 1388

نوشتنم نمی اد ..اونروزی که اعصابم خورد بود دو خط نوشتم تا خودمو خالی کنم..اما خطا دادو چاپ نشد... 

 

 

الانم هیچ حسی ندارم واسه نوشتن ..اما فک کنم داره حسم میاد ..پس شروع میکنم 

خوب بعد از اون که امتحانام تموم شد بعداز ظهرش دیدمت و یهو قرار شد فرداش بریم داهاتمون..تا اخر شب با هم بودیم....صبش ساعت چهار راه افتادیم رفتیم ترمینال ساعت 9 رسیدیم.... زنگ زدی حالمو پرسیدی....ما هم اونجا فقط و فقط عشق و حال کردیم....صبحا ساعت پنج بلند میشدیم میرفتیم صحرا تا ساعتهای 6-7 کار میکردیم و یونجه میکردیم و خودمونو میساختیم.....بعدشم میرفتیم باغهای مردم و تا میتونستیم گوجه سبزو گیلاس میخوردیم اخه داهات ما فصل این دو تا میوه بود فقط...

خلاصه کلی به من حال داد... اخر هفته هم تو اومدی اونجا ... با هم خوش بودیم

حالا باشه که چی شد و بر من چه ها که نکردی ............................بماند

بعد از اونم که از دهات بعد از یه هفته اومدم رفتم سر کارو ترم تابستونی بر نداشتم...پیش سعید ....چند روز پیشم که اعصابم خورد بودو اومدم اینحا بنویسم....فک کردم که دوباره..اما گفتی نه و منم ازت معذرت خواهی کردم...و الانشم کلی پشیمونم ....بازم تو اینجحا میگم معذرت میخام ازت.....

حوصلم بیشتر از این نمیاد تا جزئی تر بنویسم

شنبه هم عروسی داریم...عروسی سعید

شنبه 6 تیر 1388

اخیییییش امتحانا هم تموم شد..بالاخره .......این اخراش اینقده درس خوندم واقعال خسته شدم.... 

نمره ازمایشگام اومده ۲۰ خودم کفم برید....کلی حال کردم...تا ببینیم بقیش چی میشه.... 

 

یه جوری حالمو خوب کردم که همه میگن تو همونی که همش تو خودش بود و صحبت نمیکردم..دیشب مهمون داشتیم کلی ادم بود ..تو هم بودی....یه خورده اولش حالم بد بود...اما سریع خودمو جمو جور کردم.....کلی گفتیمو خندیدیم...اون وقتی که اومدی تو اتاقم کلی حال کردم درو بستم و به دور از این دنیا بودیمو صحبت میکردیم ... رو اسمونا همون بالا..بالای بالا........... 

 

پریروزش هم مجتبی گفت بیا بریم قرار دارم..با ماشینش رفتیم..وقتی رسیدیم جامون عوض شد ...من رفتم پشت فرمون اونو دوستشم نشستن عقب و صحبت منم تو حالو هوای خودم بودمو بعضی موقعها یه تیکه ای می پروندم ... در کل بد نبود..... 

چهارشنبه هم از صب تا شب داشتم درس میخوندم....و البت تو رو اخر شب دیدم...همینطور پنجشنبه بعد از اینکه از اونجا اومدم...اومدم در خونتون...خدا کنه جور شه فردا منم بااهات بیام 

 

شاید دوشنبه اگه مسعود و وحید بیان بریم داهات جمعه برگردیم...حالا معلوم نیست 

 

دوشنبه 1 تیر 1388

خوب تا حالا سه تا امتحان دادم سه تا دیگش مونده.... ازمایشگاهامم که قبلا داده بودم...در کل فک کنم یه درسمو خراب کنم که اونم از قبل می دونستم چیه...اما اونجور که فک میکردم معدلم نمی ره بالا ..حالا بیخیال.... 

 

چهارشنبه باز بیخبر رفتی شمال .. همون شبش امارتو گرفتم فهمیدم..یه خورده دلم شور زد اما فرداش که زنگ زدی صحبت کردیم اروم گرفتم..دیروزم اومدی که اومدم دیدمت..دلم تنگ بود خییلییی... یه ساعتی شد صحبت میکردیم... 

اما نکنی با من این کارارو هاااااااااااا..ببین چقدر بهت میگم.......