یکشنبه 29 دی 1387

اونروزی داشتم تو خیابون می رفتمو با گوشیم صحبت می کردم...که یهو یکی گوشیمو از دستم زد ...اول فک کردم رفیقامن باز شوخی شهرستانی و این حرفا ... بعد دیدم داره سوار موتور میشه گفتم یا خدا دزززززد..یه خورده دویدم دنبالش و چندتا هم فحش توخیلبون جلو زنو بچه مردم دادم که دیگه دیدم ضایست ...گفتم رفت دیگه بی خیال...رفتم سیممو سوزوندم.....اما فرداش حالم خیلی بد بود...نه به خاطر گوشی ...به خاطر رم..میگم خدا کنه رمو بندازه دور یا فرمت کنه بعد استفاده کنه نوش جونش....می شه یعنی خدا...دستم به دامنت....یه موقع خدایی نکرده ........................................ 

سر همون رفتم بالااااااا......

شبش هم خونه عشقم بودم .. می خاست نظری بده رفتم کمکش ....فهمید حالم خوش نیست منم فهمیدم حال اون خوش نیست...اون برا اولین بار..و من برای ..........باهاش کلی دعوا کردم ...اونم قول داد دیگه نکنه البت اگه منم نکردم..که منم قول دادم..... 

جمعه بعد از ظهرم رفتم پیشش..تا دیر وقت اونجا بودم ...خواستم بیام که نذاشت گفت باید بخوابی..منم قبول کردم..اما کل شبو نخوابیدم ... جام عوض شده بود....خلاصه فردا صبش بهترین صبونه عمرمو خوردم....دوتایی باهم ....خیلی سر میز با هم صحبت کردیم.....اخرشم مزاحما اومدنو ....من داشتم میرفتم بیرو.ن که گفت ناهار بیا اینجا ..من اولش نمی خاستم اما یه جوری گفت گفتم باشه...خلاصه غذای مورد علاقمم گذاشته بود...خوب بود...اما ظهر دیگه اومدم خونه ... چون فرداش امتحان داشتم....اما دلم خیلی واسش تنگ شد..اون شبی که خونشون خوابیدم دستم با ذغال قلیون سوخت....اومدم برش دارم دستمو گرفتم زیرش رو زمین نیافته...افتاد کف دستم ..الان سه تا تاول زده........

خلاصه امروزم که فقط باهاش اس ام اس دادیم .. 

خدایا مواظبش باش...عزیزم دوستت دارم

شنبه 14 دی 1387

سلام  

حالم بعد از چند روز که یه جورایی با هم کنتاکت بودیم خوبه...یعنی خیلی هم خوبه...تازه دارم اون ارامشی که میخاستم و یواش یواش بهش می رسم..... 

دعوامونم سر یه قولی که قبلا داده بودو زده بود زیرش بود...اما باز تونستم ازش قول بگیرم البت بعد از یه خورده قهر...در واقع من که باهاش قهر نبودم یعنی نمی تونم باشم.... اما ..................................................... خلاصه که تونستم....پرسید ازم دلخوری گفتم اره....بعد رفته برام یه هدیه خوشگل گرفته...بهش گفتم همون که باز بهم قول دادی و پشیمونی دلخوریم تموم شد ... اما بازم کاره خودشو کرد.....برای چندمین بار .................... 

تولدش نزدیکه ...ایشالا بتوننم جبران کنم..... 

یا حضرت ابوالفضل قسمت می دم.... یا امام حسین قسمت میدم....یا فاطمه زهرا قسمت می دم........ازتون خواهش می کنم.... عشق من انقد اذیت نشه توسط چندتا عوضی کثافت....کاشکی بگه کیه ........ همیشه شاد باشه..... غمهاشو پاک کنید.... خواهش می کنم مواظبش باشید... به جز اون کسه دیگه ای رو ندارم...خدایا به همین ماه عزیز قسمت میدم...به همین امام ها .... به همینایی که تو واقعه کربلا شهید شدن قسمت می دم مواظب عشقم باش.... همه مشکلاتش رو هم حل کن ...خواهش می کنم ازت خدا 

 

دیشب گوسفند قربونی کردیم...هر سال تاسوعا قربونی می کردیم اما امسال نمیدونم چرا زود شد.....اونم اینجا بود...قبلشم دیده بودمش... امروز صبم کلی باش صحبت کردم....کاشکی همیشه برا هم بمونیم.....کاشکی همیشه پیشم باشه تا ارامشمو کامل پیدا کنم 

دوست دارم عزیزم 

 

باید برم مغازه کلی کار اسکن دارم.......کارگاه هم به مدت یک هفته تعطیله.....  

از این ایام خوب استفاده کنیدو منو عشقمم دعا کنید 

فعلا

یکشنبه 1 دی 1387

سلام 

تقریبا بعد از یه هفته که به هیچ وجه ازش خبر نداشتم بعد از یکشنبه هفته قبل که تولد مامان بود...تا شب ازش خبر داشتم اما از فرداش نفهمیدم چی شد... نبود دیگه.....دوشنبه و سه شنبه خیلی در هم بودم همش فکر میکردم یه چی شده ...به کلی داغون بودم ... از دید من فرار میکرد...نمی دونم چی شده بود ... تا چارشنبه شب دیدمش..اما باز همون..پنجشنبه شبم همینطوری شد دقیقا....جمعه هم صبش دیدمش که رفتم خونشون...اما بازم همونطور....شبش که نبود....فرداشم که شب یلدا بود و همه خونه بابابزرگه بودیم....اونم بود ...باز یکم بهتر بود ...اما تابلو بود که واقعا یه چی شده...بعد از اونجا همه اومدیم خونه ما .... مردا نشستن واسه قلیون....زنا با پسرهای جوون رفتن بالا برای بردن شب چله خونه تازه عروس...بزن برقص بود اونم رفت...اما من نرفتم چون سرکار بودم خسته بودم...اما همه هی گفتن باید بیایی یه خورده برقصی..منم اعصابم خورد ..اخر رفتم که نگن کلاس میذاره...فقط الکی دستامو تکون دادمو یه اهنگ رقصیدمو اومدم قلیونم و کشیدم...اخر شب که همه داشتن میرفتن ..برگشت به من گفت متاسفم برات....دیگه  فکرم استوپ کرد...هنگ هنگ بودم...تا اینکه امروز دیدمشو حدودا یه ساعتی تو خونشون داشتیم حرف میزدیم...فهمیدم چی بوده البته تا حدودی ..احساس کردم یه چیزیو نگفت و هی میخاست بپیچونه ....منم زیاد پاپیچ نشدم...گذاشتم راحت باشه ... چون خیلی اذیتش کرده بود مثله اینکه... 

خدایا ازت میخام مشکلش برطرف شه..خواهش میکنم... 

از دست منم شاکی بود که چرا یه جا بند نمی شم........منم غذز خواهی کردم .. اما واقعا نمی تونم اینجوری نباشم....سعی میکنم که اینجوری شه ..اما................... 

 

باز امروز گیر دادم سر ......................خدا کنه این دفعه دیگه واقعا تموم شه ....امروز خیلی جدیتر برخورد کردم با این قضیه ...ایشالا که خدا خودش کمکش کنه....مشکلاتشم کم و کمتر کنه..... 

 

خییلی دوستت دارم ...خدایا مواظبش باش 

 

مجتبی مغازه زده ... دیگه یا سر کارم .... یا دانشگاه..... یا مغازه پیش مجتبی....تایمم پره پر شده.....خیلی خوبه ... دیگه افکار اذیتم نمیکنه...... 

باز امروز داشتیم میرفتیم با مجتبی ..اما خدا نخواست که بشه ...شاید حکمتی توش بوده....خدایا شکرت.... 

 

مواظب عشقم باش خدا