سلام دوستان
بعد از مدتها بالاخره تونستم بیام
برم به چند ماهه پیش....تقریبا اردیبهشت ما یا شایدم اخرای فروردین بود که بهش قول دادم حتما تو امتحان های نهایی قبول شم....گذشت تا رسید به خرداد ماه و امتحانا شروع شدو یکی پس از دیگری میدادمو تا اینکه وسط امتحانا یه هفته ارتباطشو قطع کرد...جواب نمی داد اصابم ریخته بود بهم .... تو اون یه هفته هم دوتا امتحان داشتم که جفتشو خراب کردم و یکیشو تجدید شدم...وقتی بهش گفتم خیلی ناراحت شد اما خداروشکر وقتی کارنامه گرففتم گفتن که خودمون برات درستش می کنیمو درواقع قبولی خرداد برام زدن وقتی بهش گفتم بال دراورده بود باورش نمیشد..............خلاصه قبول شدیم
وسط امتحانا رفتیم داهات .... اونجا یه سوتی بد دادم ...... همه فهمیدن معتاد شدم..اره من معتاد شده بود ... یه اعتیاد خیلی بد.......همه عموم بابام مامان خلاصه همه فهمیدن
اونم وقتی فهمید اولش باورش نشد اما بعدش که متوجه رفتارهای من شد فهمید ..بهش قول دادم بذارم کنا و گذاشتم الان حدود یه ماهو خورده ای پاکی دارم.........
الانم دارم کارآموزیمو می گذرونم ..... فردا اخرین روزشه و تموم ........
جمعه هم کنکور دارم با اینکه چیزی نخوندم اما بازم برام دعا کنید...اگه قبول شم قول یه ماشینو گرفتم از بابام ...البت اگه نزنه زیرش
یکی نوشته چرا همیشه دلت گرفتس تو نظرات...میخام اینجا جوابشو بدم:
اگه همیشه دلم گرفتس اگه همیشه ناراحتم به خاطر یه غم بزرگه که هیشکی ازش خبر نداره ....نمی دونم چرا اینجوری شد...اما حالا که شده بایاد عشقو حال کنم اما واقعا بعضی موقع ها نمیشه..یعنی به قول داریوش
غیر گریه مگه کاری میشه کرد................کاری از ما نمیاد زاری بکن
امیدوارم بازم بتونم بیام
فعلا تا بعد
سلام بر همه دوستان
شرمنده از این که چند وقت بود نبودم ... دلم می خاست باشم...اما نمی دونم سیستم من قاطی کرده بود یا این بلاگ اسکای...در هر صورت نمی تونستم بیام
تو این چند وقته خیلی چیزها گذشت ... خوب و بد....خیلی چیز ها فهمیدم..خیلی
الانم خیلی خسته ام یه جور خسته روحی نمی دونم چرا اینجوریم....
راستی عیدتون مبارک
شنبه رفتیم داهات ... خب بود....اما دل عشقمو شکوندم...خیلی دلم می خاد الان ببینمش...دلم براش تنگ شده
حرف برا گفتن زیاد دارم اما حوصله نه
فعلا تا بعد
سلام
خوبید
اقا یه خبر خوب....می خاییم واسه بابا بزرگم (بابای مامانم)زن بگیریم....
بیشتر از خودش من خوشحالم نمی دونم چرا....اما خوشحالم که حداقل از تنهایی در میاد
بابا بزرگم خیلی باحاله...اونروز تا دیدمش میگم:
بههههههههههه شاداماد.
.....خندید گفت:ایشالا تو داماد شی
منم هی میگفتم:بابا یه ست دیدم برات یعنی اگه عروس ببینه کفش میپاچه
اونم فقط می خندید..بالاخره نوه اولشم دیگه ...همیشه هوامو داشته ..دمش گم
ایشالا خوش بخت شن
یه چند روزیه خوشحالم....اما همچنان سر درد دارم
مادرم گیر داده چرا تو اینقدر سرت درد میگره؟؟؟؟
منم میگم نمی دونم؟؟؟(اما می دونم چراسر درد میگیرم)جدیدا که دیگه سر درد میگیرم
به روز خودم نمی یارم تا هی گیر ندن
دیگه دارم چرت و پرت می نویسم
تا بعد
سلام عزیزان
خوبید
چه خبر
شرمنده نبودم.....اصلن وقت خالی گیر نمیارم...میارما اما خیلی کمه و ازش استفاده درست نمی کنم..نمی دونم چرا اینجوری شدم شاید به خاطر نداشتن برنامه درسته
تو هفته ای که گذشت خیلی خوب بود در کل ..... سر درد هامم فعلا چشم شیطون کور بهتره ... یعنی کمتر شده .... البت فهمیدم منشا سر دردهام از کجا بود اما فعلا که بهترم
برم که زیاد کار دارم
فعلا
سلام
عیدتون مبارک عزیزان
خدا اصلن حالم خوب نیست.......
سر در گمم........
هیچیم معلوم نیست.........
اعصابم بهم ریخته.......
حس وحال هیچیو ندارم......
زندگی برام پوچه پوچه پوچه.......
واقعا هدف ما از زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
